از چراغ قرمزهای این شهر متنفرم! وای از اون روزی که سه زمانه هم باشن... اونوقت میمیرم و زنده می شم تا این چراغای لعنتی سبز بشن. توی اون چند دقیقه ای که به ثانیه شمار چراغ قرمز زل می زنم به خیلی چیزا فکر می کنم. به اینکه توی این شهر لعنتی هر راهی که خواستم برم یه سنگی انداختن جلوی پام! به اینکه تا خواستم حرف بزنم گفتن خفه شو... اونیکه ما میگیم درسته ، به اینکه چرا اینجا هیچ کس سر جای خودش نیست!؟ به اینکه شاید من هم مثل خیلی ها باید برای همیشه با چراغ قرمزهای این شهر خداحافظی کنم!! این فکرای لعنتی اونقدر مثل خوره به جونم می افتن که اصلا نمی فهمم کی چراغ سبز میشه...
بوق بوق بوق...
آقای راننده هم انگار مثل من تو عالم هپروته!! بالاخره یخ اونم باز میشه و شروع می کنه به حرف زدن. از بچگیش میگه ، جوونیش ، دوران سربازیش ، زنش ، بچش وووووووووووو...
اما من از حرفاش هیچی نمی فهمم و فقط باهاش می خندم ، اخم می کنم و بعضی وقتا هم تعجب می کنم. اینجوری![]()
بالاخره به چراغ قرمز آخر می رسیم... اما این چراغ انگار قرار نیست سبز بشه. ماشینها به طرز احمقانه ای پشت سر هم قطار میشن و هی بوق می زنن... ولی از چراغ سبز خبری نیست!! انگار یادشون رفته که بعضی از چراغ راهنماهای این شهر خرابن و هیچ وقت سبز نمی شن!! بالاخره راننده ساکت میشه و من هم از فرصت استفاده می کنم و با اعصاب راحت تر به "رفتن" فکر می کنم!! به اینکه چجوری میشه برای همیشه از اینجا رفت!؟ آره...باید رفت... اما... اما نمی دونم چرا این چراغ قرمز آخر منو یاد "خدمت سربازی" میندازه!!!!!!!!!!!!!!!!
